295. عشق من :*
پریروز رفتیم پیش دکتر ... آخه چند شبه خوب نمیخوابی دخترک :( ولی خدا رو شکر چیزی نبود و همون دندونهای نیشتن که همچنان اذیت میکنن ... برای اینکه تو مطب نمونی و مریضی از کسی نگیری بابا مرتضی بردت خیابون گردی :) و برات این کتاب رو خرید :)

بعدم رفتیم پیش اقای دکتر و بهت این پازل رو دادن :) کلی باهاش حال کردی دخترک :))

بعدش رفتیم خاله آیناز مهربون رو دیدیم و برامون لباسهای خوشگل آورد :) دستت درد نکنه خاله جونی :*
دیروز ظهر با خاله فرناز و علی و کوچولو رفتیم پیش مهرداد و خرید کردیم و شما دو تا کلی اتیش سوزوندین :)

بعدم رفتیم زعفرانیه برای تست شیرینی :)) که شما دو تا خواب بودین و من پیاده نشدم ... حالا ایشالا سری بعد :))
شب رفتیم خونه ی خاله مریم و بالاخره آدرین کوچولو ی عمو مصطفی اینا رو دیدیم!
امروز هم بابا میخواست ببرتت پارک و بعد از کلی تفکر! رفتیم کاخ نیاوران !!! بچه که بودم از طرف مدرسه رفته بودم ... خیلی هم متاسف شدم وقتی رفتم :( وقتی کاخ ورسای و واتیکان و لوور رو دیدم عظمت داشت ... همه چی بود ... اینجا همه چی نبود!!! دستگیره ی درها!!! هرچی طلا بود!!! حیف ... مهم نیست کی چی بوده و چرا بوده و یا هرچی اینا میگن! ولی اینا تاریخمون ه که متاسفانه داره از بین میره :( خدا به راه راست هدایت کنه!!!
یه سری بازی بابامرتضی برات ریخته یه سری پازل سازی و جاگذاری عکسها سر جاشونه ... همیشه دست ما رو میگرفتی که برات بذاریم سر جاشون ... دیروز با کمال افتخار من و بابات خودت انجامشون دادی :* راضیم ازت مامان :*


295. عشق من :*
